داستان  کوتاه کودکانه

موش کوچولوی شجاع


روزی روزگاری موشی بود که درون لانه ای زندگی می کرد. لانه ی خانواده ی آن موش از سرزمین موش ها خیلی دور بود. اما آن موش تا به حال هیچ گاه بیرون از لانه نرفته بود. هیچ کدام از خانواده ی موش ها در نزدیکی آن ها زندگی نمی کردند. چون این موش نزد نا مادری و نا پدری خود بزرگ شده بود. او زمانی که تازه به دنیا آمده بود پدر و مادرش زیر پای یک شیر بزرگ له شدند و فقط او که در لانه مانده بود زنده ماند. دوستان پدر و مادرش که هیچ بچه ای نداشتند او را به فرزندی قبول کردند و بعد از مرگ آن دو نتوانستند خود را به سرزمین موش ها برسانند و در همان جا درون لانه شان زندگی کردند. آن ها بعد از حادثه هیچ گاه به موش کوچولو اجازه ی بیرون رفتن را ندادند و همیشه خودشان برای تهیه ی غذا بیرون می رفتند و آن هم سریع بر می گشتند. موش کوچولو همیشه از مادرش و پدرش درباره ی گذشته می پرسید. خانواده ی ما کجا هستند؟ هم بازی های من کجا زندگی می کنند؟ چرا من مدرسه نمی روم؟ چرا من اجازه ی خروج از لانه را ندارم؟ مادرش می گفت: چند روز دیگر هم تحمل کن ولی او همیشه همین را می گفت. آن ها به موش کوچولو گفته بودند که دنیای خارج از لانه خطرناک است. موش ها خیلی کوچکند به همین دلیل باید تحمل می کردند. اما یک روز که مامان موش و بابا موش برای تهیه غذا بیرون رفته بودند موش کوچولو تصمیم گرفت بیاید بیرون و دنیای خارج از لانه را ببیند او از لانه بیرون آمد دور و برش همه سبز و زیبا بود و صدای پرندگان سر تا سر جنگل را پر کرده بود. موش کوچولو وقتی درختان را دید این طور تصور کرد که هیولاهایی هستند با قامتی بلند که موهای پریشان دارند و پایشان محکم است. او سریعاً برگشت داخل لانه و بیشتر نگاه کرد. متوجه شد که هیچ چیز تغییر نکرده باز هم بیرون آمد به سبزه و درختان همه سلام کرد. چون از همه ی آن ها می ترسید و هنوز گمان می کرد این ها همان غول هایی هستند که مادر برایش تعریف کرده است همین طور که با همه چیز سلام می کرد و جلو می رفت متوجه شد هیچ چیز تغییری نکرده است. با خود می گفت: چه هیولاهای مغروری. چون من موش هستم حتی سرشان را خم نمی کنند؛ با من سلام کنند. ناگهان در یک چشم به هم زدن دنیا برای موش تغییر کرد چشمانش را با ترس باز کرد. هیولای قرمزی روبرویش ایستاده بود. چه بویی می داد. موش با خود گفت: این تیر هیولا بود یا سلام کرد. به طرفش رفت. گفت: چه کوچک است. این برای شکم گرسنه من خوب است سیرم می کند. همین که دهانش را باز کرد یک چیزی محکم به سرش خورد. باز هم همان چیز قرمز خوشبو بود. این بار سریع دهانش را باز کرد و گاز محکمی به آن زد و آن را خورد. ناگهان درخت قد خم کرد و به موش گفت: این هم هدیه من برای تو که تازه از لانه بیرون آمده ای. موش اول ترسید و گمان کرد می خواهد او را بخورد. اما درخت با آن دست داد و گفت سیب قرمز نوش جانت. جلوتر آمد همین طور که با درخت خداحافظی می کرد و دم تکان می داد سرش به چیز محکمی خورد. بیهوش به روی زمین افتاد. بعد از چند دقیقه بلند شد. جلو رفت گفت: این چیز به این بلند و محکمی چیست؟ اندکی تحمل کرد. گمان می کرد حتماً همین هیولا است. کمی از آن فاصله گرفت ولی ناگهان پرنده ای جیک جیک کنان گفت: از این صخره بالا برو و موش که نمی دانست این پرنده است گفت: صدای تو مثل صدای پرنده ای است که توی رادیو خانه ماست. گفت: من خودم پرنده واقعی هستم جیک و جیک. موش گفت: یعنی این غول نیست گفت: نه این سنگ است. نترس و از آن بالا برو و بقیه راهت را ادامه بده. موش هم با شیطنت از صخره بالا رفت و راهش را ادامه داد. او خوشحال بود که هیچ غولی را ندیده است. همین طور آواز می خواند و می گفت: چه قدر من شادم امروز... من چه شادم امروز... اما ناگهان احساس کرد یک موش مانند خودش روبرویش ایستاده. پلک می زد آن هم پلک می زد. این طرف می رفت آن هم می آمد. آن طرف می رفت آن هم می رفت. رفت که در بغل بگیرد او را ناگهان احساس کرد زیر پایش خالی شده و در حال مردن است. فکر کرد خواب می بیند. اما دست و پا زد. چیز لغزنده ای داشت به او کمک و او را تا سطح آب هدایت می کرد. ناگهان احساس کرد بر روی زمین ایستاده است. پرسید این چه بود؟ ماهی گفت: این برکه ی آب بود و من هم ماهی هستم. موش تشکر کرد از ماهی اما ماهی به او گفت: تو چرا سفید هستی. من موش های زیادی دیده ام اما سفید نبوده اند. موش گفت: این هم یک نشانه است. موش خداحافظی کرد و به راه افتاد. با خود می گفت: این همان ماهی داستان های مادرم است. من تا به حال ماهی ندیده بودم. همین طور داشت می رفت که ناگهان زیر پایش تغییر کرد. فکر کرد زمین لرزه است.
اما خوب دقت کرد. متوجه شد این ها همان بچه سنگ های آن صخره هستند که گنجشک خانم گفته بود. اما کمی آن طرف تر هیولاهای واقعی بودند. موش با شنیدن صدایشان نزدیک تر رفت. دید که همه ی حیوانات هستند ترسید و همان جا از دور نگاه می کرد و منتظر خوابیدن آن ها بود. ناگهان فیل آمد و گفت: سلام موش کوچولو. می خواهی از این جا گذر کنی و بروی خوب بیا از خرطوم من بالا برو. بعد از این جا به جایی می رسی که تمام خانواده های موش ها آن جا هستند. اما آ ن ها مثل تو سفید نیستند آن ها با تو فرق می کنند. او رفت و رفت تا رسید آن جا همه ی موش ها بودند که به خوبی زندگی می کردند. موش به محض اینکه می خواست وارد محوطه بشود. ناگهان دو موش بزرگ که سلاح داشتند جلوی آن را گرفتند. اما موش پیر همراه عصا سمت در آمد و گفت: به آن اجازه دهید داخل بیاید. موش کوچولو از آن پرسید شما چه کسی هستید؟ گفت: من فرمانروای اینجا هستم. تو پدر و مادرت را خیلی وقت پیش از دست دادی. پس بفرما. خوش آمدی. تو جانشین من باش. خیلی شجاعی که از این همه مانع گذشتی. بعد از آن موش کوچولو از موش پیر اجازه خواست تا فضای این جا را ببیند. همین طور که داشت می رفت ناگهان موش سفید دیگری را دید که پاپیون قرمز رنگی را به گردن آویخته بود. موش پیر باز هم به آن نزدیک شد و گفت: این دختر عموی شماست. مبارک باشد. و آن ها با هم دوست شدند تا در آینده ای نزدیک با هم ازدواج کنند.
خوش عاقبت کسی است که شجاع و از هیچ چیز باکی نداشته باشد. البته موش کوچولو یک کار اشتباه هم کرد . اینکه بدون اجازه ی پدر و مادر به بیرون از لانه رفت. اما ظاهراً طبیعت با او دوست بود.

داستان  کوتاه کودکانه

 
خـواب عجیـب!

نوشته: سیمین کلانتری

گل بهار در دهکده کوچک و با صفایی زندگی می کرد. هر روز قبل از طلوع آفتاب بیدار می شد. صبحانه اش را می خورد. لقمه ای هم برای ناهار خود درست می کرد و با گاو گوسفندها به صحرا می رفت. او از دیدن زیبایی های دور و برش لذت می برد و خدا را شکر می کرد. یک روز، آن قدر به این زیبایی ها نگاه کرد که متوجه نشد نوری آمده است. نور او را سوار کرد و از راه تونل زمان، به آینده برد. گل بهار شهر ناشناسی دید. لباس مردم خاکستری رنگ بود. همه ی آنها ماسک هایی به صورت داشتند. دیوارها بلند و خاکستری و درها، آهنی بود. مردم سوار ماشین های عجیب و غریبی بودند. هیچ جا گل و گیاه دیده نمی شد. گل بهار مدتی در خیابان ها گشت. سرانجام گرسنه اش شد و به دنبال مغازه ای گشت تا چیزی بخورد.


از یک رهگذر نشانی مغازه ای را گرفت. اما وقتی وارد مغازه شد تعجب کرد چون آنجا بیشتر شبیه داروخانه بود. خواست از مغازه بیرون بیاید که مغازه دار پرسید:چیزی می خواهی؟ گل بهار گفت بله چیزی برای خوردن می خواهم، اما فکر می کنم اشتباهی آمده ام. مغازه دار گفت: ما همه جور غذایی به شکل قرص داریم.
گل بهار نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد. نگاهی به قفسه ی غذاها کرد و بیرون رفت. آن طرف خیابان، روی شیشه مغازه ای نوشته شده بود: «اکسیژن» وقتی وارد مغازه شد از فروشنده پرسید: شما چه چیزی می فروشید؟ فروشنده گفت: «اکسیژن»،مردم برای نفس کشیدن به اکسیژن نیاز دارند. ندیدی همه ماسک هایی به صورت داشتند؟ آنها هر چند وقت یکبار برای پر کردن یا عوض کردن ماسک های خود به مغازه ی من می آیند. در این هنگام یک مشتری وارد مغازه شد و گفت: خواهش می کنم کپسول مرا پر کنید. یک عدد کپسول اضافه هم بدهید. می خواهم تعطیلات آخر هفته را با چند نفر از دوستانم به کره مریخ بروم.»
گل بهار پرسید: یعنی در شهر شما جایی برای دیدن وجود ندارد؟ آن مرد گفت نه چون همه جا مثل هم است. از میهمانی های خانوادگی هم خسته شده ام، برای همین تصمیم گرفته ام به مریخ بروم. گل بهار به یاد مادربزرگش افتاد. او همیشه می گفت: می ترسم این طور که دنیا پیش می رود مردم نسبت به هم بی مهر شوند. گل بهار آهی کشید و گفت: مادربزرگ خدا تو را بیامرزد، چه خوب مردم این دنیا را شناختی. اما هنوز حرفش را تمام نکرده بود که صدای پدرش شنید که می گفت: گل بهار امروز دیر کردی و همه ی ما نگران شدیم. بلند شو به خانه برویم صحرا که جای خوابیدن نیست.

طرح توصیفی

مقدمه

طرح ارزشیابی توصیفی مشهور به ارزشیابی کیفی یا طرح حذف نمره ،تجربه نو آورانه ی برخاسته از عمل در مقطع ابتدایی آموزش و پرورش ایران است.این طرح به صورت پیش آزمایشی در سال تحصیلی 82-81 اجرا و ارزشیابی شد. گزارش ارزشیابی طرح توسط نویسنده این مقاله که مجری این ارزشیابی بوده بلافاصله منتشر گردید(محمد حسن مقنی زاده،1381). اجرای آزمایشی این طرح درچهار سال تحصیلی بعد ادامه داشته است.

برای دیدن متن کامل مقاله بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

داستاني بسيار زيبا و واقعي

داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است

 

داستان خيانت زن و وفاي سگ

داستان خيانت زن و وفاي سگ

نقل كرده اند حرث بن صعصعه چند نفر رفيق داشت كه غالبا به صحرا و باغ مى رفتند روزى رفقا را به باغ دعوت نموده بود، يكى از رفقا به باغ نرفت و رفت خانه حرث بن صعصعه و با زن او شراب خورده و چون مست شدند با هم خوابيدند .

سگ حرث بن صعصعه وقتى ديد اجنبى با زن صاحبش همبستر شده حمله كرد و هر دو را دريد و كشت و دهان سگ خون آلود بود هنگامى كه حرث به خانه برگشت و آنها را برهنه و كشته ديد و متوجه شد كه دهان و پنجه سگ خون آلود است فهميد چه حكايتى شده ، فورا اين اشعار را خواند:

«  فيا عجبا للخل يهتك حرمتى

و يا عجبا للكلب كيف يصون

و مازال يرعى ذمتى و يحوطنى

و يحفظ عرسى و الخليل يخون »

تعجب مى كنم از دوست كه چگونه هتك حرمت مرا مى كند؟
تعجب كى كنم از سگ چگونه حفظ و نگهبانى مى كند؟
و هميشه اين سگ با وفا مرا و خانه و
و ناموسم را حفظ كرده و دوست من خيانت مى كند

داستان قشنگ شيطان ونمازگزار

داستان قشنگ شيطان ونمازگزار

مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.

در راه مسجد، مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمين خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش

را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.

در راه مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.

مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه مسجد دو بار به زمين افتاديد.))،

از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خود داري مي کند.

مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.

مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.)) مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.

شيطان در ادامه توضيح مي دهد:

((من شما را در راه مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.))

وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و دوباره به مسجد برگشتيد،

خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم

و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر

باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.

بنابراين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

داستان ايمان واقعي ...  

ايمان واقعي ... 

روزي بازرگان موفقي از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غياب او آتش گرفته و کالا هاي گرانبهايش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد آمده است .

فکر مي کنيد آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت ؟

او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آسمان بلند کرد و گفت : "خدايا ! مي خواهي که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودي کسب پر رونق خود ، تابلويي بر ويرانه هاي خانه و مغازه اش آويخت که روي آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ايمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!

داستان عالم فروتن ...

عالم فروتن ...

  گويند که زماني در شهري دو عالم مي زيستند . روزي يکي از دو عالم که بسيار پرمدعا بود ? کاسه گندمي بدست گرفت و بر جمعي وارد شد و گفت :

اين کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمي از آن برداشت و گفت :

و اين دانه گندم هم فلان عالم است !

و شروع کرد به تعريف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسيد . فرمود به او بگوئيد :

 آن يک دانه گندم هم خودش است ? من هيچ نيستم...

داستان  به اندازه فاصله زانو تا زمين

 به اندازه فاصله زانو تا زمين!

روزي دو مرد جوان نزد استادي آمدند و ازاو پرسيدند:
" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"

استاد اندكي تامل كرد و گفت:

"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين ست!"

  آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

 

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:

 

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم...

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"

داستان پیرمرد

داستان پير مرد

 

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

داستان کوتاه نخودی

نخودی

 در زمان های خیلی  پیش، در سرزمینی خیلی دور، حاکمی ظالم در شهری حکومت می کرد. در نزدیکی آن شهر ده کوچکی بود. زن وشوهر پیری در آن زندگی می کردند.پیرمرد پینه دوزی می کرد و زنش هم کارهای خانه را انجام می داد. این زن و شوهر خیلی با هم مهربان بودند، ولی یک غصه ی بزرگ داشتند.غصه ی آنها این بود که پیر شده بودند و خداوند فرزندی به آنها نداده بود.

روزی از روزها وقتی که پیرزن داشت برای ناهار آش می پخت،بیشتر از همیشه آرزو می کرد بچه ای داشته باشد.آش را به هم می زد و با خودش می گفت: خدایا کاش من یک پسر داشتم! حتی اگر به اندازه یکی از این نخودهای این آش بود. هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان یک نخود از میان نخودهایی که در دیگ ریخته بود بیرون پرید و فریاد کشید: مادر سلام!

پیرزن اول ترسید، ولی از دیدن صورت شاد نخود خندید و چون پیرزن مهربانی بود جواب داد: سلام تو کی هستی؟

نخود جواب داد:« من نخودی پسر تو هستم. همان پسری که آرزو می کردی.» پیرزن از تعجب دهانش باز ماند و به نخودی نگاه کرد . نخودی با آن دست و پای نازکش آهسته آمد و پهلوی پیرزن نشست. نزدیک بود لای چینهای دامن پیرزن گم بشود. اما نخودی سرش را بالا نگه داشته بود و به پیرزن نگاه می کرد. وقتی که دید پیرزن دلتنگ است و حرفی نمی زند،آمد بالا و روی دست او نشست و گفت: «مادر چرا غصه می خوری؟ مرا به پسری قبول نداری؟ مگر آرزو نمی کردی که بچه ای داشته باشی حتی اگر به اندازه ی یک نخود باشد؟

پیرزن گفت:چرا اما تو خیلی کوچکی!

نخودی جواب داد: مادر من خیلی کوچکم، اما دلم خیلی بزرگ است.

پیرزن خندید و گفت:من خوشحالم که پسری مثل تو دارم ولی فکر می کنم چه خوب بود پسری داشتم که می توانست برای پدرش ناهار ببرد.

نخودی گفت:مادرجان من هم می توانم این کار را بکنم.

پیرزن خندید و گفت: پسرم تو به این کوچکی چطور می توانی ظرف غذا راببری؟

ولی نخودی گفت: مادرآش را در ظرفی بریز و روی سر من بگذار. من آن را برای پدرم می برم. پیرزن آش را در ظرفی ریخت و روی سر نخودی گذاشت . نخودی به راه افتاد.اما آن قدر کوچک بود که کسی او را نمی دید.مثل این بود که ظرف خود به خود راه افتاده است. پیرزن باز هم خندید، ولی هنوز خنده اش تمام نشده بود که نخودی از در بیرون رفت و به طرف دکان پیرمرد به راه افتاد. پیرمرد پینه دوز در دکان نشسته بود. دید یک کاسه آش خود به خود حرکت می کند و به طرف او می آید. تعجب کرد، حتی کمی هم ترسید ، ولی نخودی کاسه را زمین گذاشت و گفت: پدر سلام!

پیرمرد گفت : سلام تو کی هستی ؟

نخودی جواب داد:من نخودی پسر تو هستم برایت غذا آوده ام.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت: چه طور تو پسر من هستی؟ من که پسری ندارم. در همین موقع مادر نخودی که از راه دور دنبال او می آمد به دکان رسید و به شوهرش گفت: نخودی پسر ما است. این همان پسری است که آرزو می کردیم. آن وقت داستان نخودی را برای شوهرش تعریف کرد. پیرمرد به سر تا پای نخودی نگاه کرد و از او خوشش آمد. ظرف غذا را برداشت و شروع کرد به خوردن . اما هنوز چند قاشق نخورده بود که به فکر فرو رفت.

نخودی گفت: پدر چرا فکر می کنی؟ آیا مرا به پسری قبول نداری؟

پیرمرد جواب داد: من خیلی خوشحالم که پسری مثل تو دارم. ولی دلم می خواست پسری داشته باشم که بتواند حق مرا از حاکم بگیرد. زیرا آن وقتی که من در شهر زندگی می کردم برای دختر حاکم کفشی دوختم که پول آن را به من ندادند. حالا من پیر شده ام و نمی توانم به شهر بروم و حق خودم را از حاکم بگیرم.

نخودی گفت: این که غصه ای ندارد. من به شهر می روم و حق تو را می گیرم.

پینه دوز گفت: نه پسرم تو نمی توانی این کار را بکنی . هیچ جا را بلد نیستی و هیچ کس را نمی شناسی . زور بازویی هم نداری. چه طور می توانی تک وتنها به شهر بروی و حق مرا بگیری؟ نخودی آن قدر اصرار کرد تا پینه دوز اجازه داد. نخودی به راه افتاد. هنوز از ده بیرون نرفته بود که به یک تنور آتش رسید.آتش توی تنور داشت می رقصید.همین که نخودی را دید از رقصیدن دست  برداشت و گفت: نخودی سلام کجا می روی؟

نخودی جواب داد: سلام می روم به شهر تا حق پدرم را از حاکم بگیرم.

آتش گفت: مرا هم با خودت ببر. شاید بتوانم به تو کمک کنم.

نخودی جواب داد: از اینجا تا شهر خیلی دور است. تو چطور می توانی با من بیایی؟ آتش اصرار کرد.

نخودی گفت: خیلی خوب من تو را توی دلم جا می دهم.

آتش با تعجب گفت: توی دلت؟

نخودی خندید و گفت: بله درست است که من خیلی کوچکم ولی دلم بزرگ است. این را گفت و آتش را در دلش جا داد و به راه افتاد. مدتی راه رفت تا به رودخانه ای رسید. آب رودخانه آواز می خواند و می گذشت تا نخودی را دید ایستاد و فریاد کشید: نخودی سلام کجا می روی؟

نخودی جواب داد: سلام دوست عزیز می روم به شهر تا حق پدرم را از حاکم بگیرم.

آب رودخانه گفت: مرا هم با خودت ببرشاید به دردت بخورم.

نخودی جواب داد: آخر راه من و تو با هم یکی نیست. آب رودخانه اصرار کرد.

نخودی گفت: خیلی خوب تو را هم توی دلم جا می دهم.

آب رودخانه با تعجب پرسید: توی دلت؟

نخودی جواب داد بله درست است که من خودم کوچکم ولی دلم بزرگ است. این را گفت و آب رودخانه را هم در دل خود جا داد و به راه افتاد. رفت و رفت تا به نزدیک جنگلی رسید. شیری آهسته آهسته راه می رفت و می غرید. تا نخودی را دید گفت نخودی سلا کجا می روی؟

نخودی جواب داد : سلام می روم به شهر تا حق پدرم را از حاکم بگیرم.

شیر گفت:من هم با تو می آیم. شاید بتوانم به تو کمک کنم.

نخودی جواب داد: آمدن تو به شهر کار درستی نیست. مردم از تو می ترسند. شیر اصرارکرد.

نخودی فکری کرد و گفت:خیلی خوب تو را هم توی دلم جا می دهم.

شیر تعجب کرد و گفت:توی دلت؟

نخودی جواب داد:بله درست است که من خودم کوچکم ولی دلم بزرگ است. این را گفت و شیر را در دلش جا داد و به راه افتاد.باز هم رفت تا به روباهی رسیدند.

روباه گفت :نخودی سلام !کجا می روی؟

نخودی جواب داد: سلام می روم به شهر تا حق پدرم را از حاکم بگیرم.

روباه گفت : من هم با تو می آیم. شاید بتوانم به تو کمک کنم.

نخودی گفت: خوب تو را هم توی دلم جا می دهم.

روباه گفت: توی دلت؟

نخودی جواب داد: بله توی دلم، درست است که من خودم کوچکم، ولی دلم بزرگ است. این را گفت و روباه را هم در دلش جا داد و راه افتاد.رفت و رفت تا عاقبت به شهر رسید.نخودی در شهر گشت و پرسان پرسان خانه ی حاکم را پیدا کرد و پیش حاکم رفت.

حاکم از نخودی پرسید: تو کی هستی و این جا چه می خواهی؟

نخودی جواب داد:من پسر پینه دوزی هستم که چند سال پیش برای دختر شما کفشی دوخت که پولش را ندادید. من آمده ام تا حق پدرم را از شما بگیرم.

حاکم از شنیدن این حرف اخم کرد و فریاد کشید: تو با این قدت می خواهی حق پدرت را از من بگیری؟حاکم غلامانش را صدا کرد و دستور داد نخودی را در لانه ی مرغ ها بیندازند تا مرغ ها او را بخورند.غلامان حاکم نخودی را در لانه ی مرغ ها انداختند. مرغ ها همین که چشمشان به نخودی افتاد به او حمله کردند. در همین موقع روباه که صدای قدقد مرغ ها را شنیده بود از دل نخودی بیرون پرید و به جان مرغ ها افتاد .مرغ ها همین که روباه را دیدند هر یک از یک طرف فرار کردند .نخودی در لانه ی مرغ ها نشست و شروع کرد به آواز خواندن.

وقتی که نوکر حاکم آمد به مرغ ها دانه بدهد دید مرغ ها نیستند و نخودی آن جا نشسته است و با خیال راحت آواز می خواند. به حاکم خبر داد که مرغ ها نخودی را نخورده اند. خشم حاکم بیشتر شد. حاکم چندتا گرگ داشت که آنها را همیشه گرسنه نگاه می داشت. وقتی که کسی نافرمانی می کرد دستور می داد او را پیش آنها بیندازند. حاکم چون دید مرغها نخودی را نخورده اند، دستور داد تا او را پیش گرگ های گرسنه بیندازند. وقتی که غلامان نخودی را به طرف قفس گرگ ها بردند نخودی آواز می خواند و ترسی نداشت. غلامان در قفس گرگها را باز کردند. نخودی را توی قفس انداختند و رفتند. تا گرگها خواستند به نخودی حمله کنند شیر جست و از دل او بیرون آمد. در یک چشم به هم زدن همه ی گرگها را پاره کرد و باز به دل نخودی برگشت. وقتی که غلامان حاکم آمدند از تعجب فریاد کشیدند. چون دیدند تمام گرگها کشته شده اند و نخودی با خیال راحت نشسته است و آواز می خواند. غلامان دویدند و پیش حاکم رفتند و به او خبر دادند چه نشسته اید که نخودی همه ی گرگها را کشته است!

حاکم خیلی خشمگین شد. این بار دستور داد تا نخودی را در میان شعله های آتش بیندازند. غلامان از هر طرف چوب آوردند. آتش بزرگی روشن کردند و نخودی را به میان شعله ها انداختند. هنوز پای نخودی به آتش نرسیده بود که آب رودخانه از دل او بیرون آمد و در یک چشم به هم زدن آتش را خاموش کرد. غلامان که از تعجب دهانشان باز مانده بود جلو دویدند. دیدند نخودی روی یک تکه چوب نشسته است و با خیال راحت آواز می خواند. غلامان با این که از خشم حاکم می ترسیدند ، او را گرفتند و کشان کشان پیش حاکم بردند. همین که چشم حاکم به نخودی افتاد و از خاموش شدن آتش با خبر شد آن قدر خشمگین شد که دستور داد غلامان را شلاق بزنند.حاکم در بیرون شهر یخچال بزرگی داشت که در آن از زمستان برای تابستان یخ نگاه می داشتند. این یخچال آن قدر سرد بود که کسی نمی توانست در آن زنده بماند. دستور داد چند غلام دیگر نخودی را ببرند و در یخچال زندانی کنند تا از سرما بمیرد. غلامان نخودی را بردند و در یخچال انداختند. ولی نخودی آن جا هم تنها نبود. دوستش آتش به کمک او آمد و او را گرم کرد. روز بعد غلامان با ترس و لرز بسیار پیش حاکم رفتند و به او خبر دادند که نخودی زنده است و با خیال راحت آواز می خواند. حاکم که دید نمی تواند نخودی را از بین ببرد دستور داد طلب پدرش را به او بدهند و او را از شهر بیرون کنند. نخوی که حق پدرش را گرفته بود خوشحال و خندان به طرف ده به راه افتاد. در راه وقتی به جایی که روباه را دیده بود رسید،روباه گفت: رفیق عزیزم اجازه بده که من به خانه ام برگردم. بسیار سفر خوبی بود.نخودی جواب داد:دوست عزیز،ذر این مدت که با من بودی از تو زرنگی و تیزهوشی یاد گرفتم.از کمکی که به من کردی تا حق پدرم  را از حاکم بگیرم،متشکرم.

نخودی و روباه  به هم خداحافظ گفتند و هریک به راه خود رفتند.کمی بعد،نخودی به جایی که شیر را دیده بود رسید.شیرگفت:دوست من، به من هم اجازه  بده به خانه ام برگردم.نخودی گفت:از تو هم که به من کمک کردی تا حق پدرم را ازحاکم بگیرم متشکرم.در این مدت که با تو بودم ،از تو شجاعت و دلیری یاد گرفتم.شیر و نخودی به هم خداحافظ گفتند و هریک به راه خود رفتند.چیزی نگذشت که نخودی به رودخانه رسید.همین که رودخانه  را دید،فریاد کشید و به آب رودخانه گفت:خداحافظ رفیق عزیز! تو هم به خانه ات برگرد.از تو هم که به من کمک کردی تا حق پدرم  را بگیرم،متشکرم.در این مدت که با من بودی، به من یاد دادی که در زندگی پشتکار داشته باشم و همیشه پیش بروم.آب رودخانه  و نخودی به هم خداحافظ گفتند و هریک به  راه خود رفتند.

هرچه نخودی به ده نزدیکتر می شد،بیشترخوشحال می شد. به نخستین خانه ی ده که رسید،آتش گفت:دوست عزیز،من هم باید از تو جدا شوم.نخودی از آتش هم که به او کمک کرده بود،تشکر کرد و گفت:در این مدت که با تو بودم،از تو یاد گرفتم که در کارها دلگرم و امیدوار باشم.نخودی و آتش به هم خداحافظ گفتند.

آنوقت نخودی دوید تا به دکان پدرش رسید.پیرمرد پینه دوز که باور نمی کرد به این زودیها نخودی را ببیند،از خوشحالی و تعجب فریادی کشید و به  طرف پسرکوچک خود دوید و او را از زمین بلند کرد و بوسید.

نخودی سرگذشت خود را از اول تا آخر برای پدرش گفت و طلب پدرش را که از حاکم گرفته بود،به او داد.پیرمرد از این که پسری دارد که زرنگ و شجاع است و هیچ  وقت ناامید نمی شود،خوشحال شد و رفت و به همه ی اهل ده خبرداد که  پسرش حق او را از حاکم گرفته است.

مردم  برای نخودی جشن گرفتند و سالهای سال نخودی در کنار پدر و مادر مهربان خود به شادی و خوشی زندگانی کرد.

پایان